
اما «بهار »من ، این بسته بال کوچک ، این بی بهار وباغ ،با بال های خسته در ایوان تنگ خویش، _در شهر زشت ما، اینجا که فکر کوته ودیواره بلند ، افکنده سایه بر سر وسرنوشت ما- تنها چه می کند؟ می بینمش که:غمگین ، درژرف این حصار، درحسرت شنیدن یک نغمه ی نشاط در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز، یک چشمه یک درخت یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف، حیران نشسته است! در ابرهای دور برآرزوی کوچک خود چشم بسته است. اورا نگاه می کنم و رنج می کشم! ...
ادامه مطلب