
اما «بهار »من ، این بسته بال کوچک ، این بی بهار وباغ ،با بال های خسته در ایوان تنگ خویش، _در شهر زشت ما، اینجا که فکر کوته ودیواره بلند ، افکنده سایه بر سر وسرنوشت ما- تنها چه می کند؟ می بینمش که:غمگین ، درژرف این حصار، درحسرت شنیدن یک نغمه ی نشاط در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز، یک چشمه یک درخت یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف، حیران نشسته است! در ابرهای دور برآرزوی کوچک خود چشم بسته است. اورا نگاه می کنم و رنج می کشم! ...
ادامه مطلب
در بیکرانه های زندگی دو چیز افسونم می کندآبی آسمانکه می بینم و می دانم که نیستخداکه نمی بینم و می دانم که هست ... به درگاهی پناه آورده ام کز در نمی راند..که هر کس را که درمانده ست سوی خویش می خواند..خداوندا..خداوندا قرارم باش و یارم باش..جهان تاریکی محض است , می ترسم.., کنارم باش... ...
ادامه مطلب