
اما «بهار »من ، این بسته بال کوچک ، این بی بهار وباغ ،با بال های خسته در ایوان تنگ خویش، _در شهر زشت ما، اینجا که فکر کوته ودیواره بلند ، افکنده سایه بر سر وسرنوشت ما- تنها چه می کند؟ می بینمش که:غمگین ، درژرف این حصار، درحسرت شنیدن یک نغمه ی نشاط در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز، یک چشمه یک درخت یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف، حیران نشسته است! در ابرهای دور برآرزوی کوچک خود چشم بسته است. اورا نگاه می کنم و رنج می کشم! ...
ادامه مطلب
در بیکرانه های زندگی دو چیز افسونم می کندآبی آسمانکه می بینم و می دانم که نیستخداکه نمی بینم و می دانم که هست ... به درگاهی پناه آورده ام کز در نمی راند..که هر کس را که درمانده ست سوی خویش می خواند..خداوندا..خداوندا قرارم باش و یارم باش..جهان تاریکی محض است , می ترسم.., کنارم باش... ...
ادامه مطلب
ﻣﺎﻫﯽ ﻣﻮﻥ ﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻪ ﺗﺎ ﺩﻫﻨﺸﻮ ﺑﺎﺯﻣﯿﮑﺮﺩ ﺁﺏ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺑﮕﻪ ...ﺩﺳﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺁﮐﻮﺍﺭﯾﻮﻡ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺍﺯﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﺮﯾﺪﻥ .. ﺩﻟﻢ ﻧﯿﻮﻣﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩﺑﻨﺪﺍﺯﻣﺶ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ، ﺍﻧﻘﺪ ﺑﺎﻻ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﺮﯾﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﺧﻮﺍﺑﯿﺪ !!...ﺩﯾﺪﻡ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﻮﻗﺴﺖ ﺑﺬﺍﺭﻣﺶ ﺗﻮﯼ ﺁﮐﻮﺍﺭﯾﻮﻡﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﺸﺪﻩ.. ﯾﻌﻨﯽ ﻓﮏ ﮐﻨﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭﺷﺪﻩ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻤﺶ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ ﻗﻬﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺯﺩﻩﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ !!... ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓ...
ادامه مطلب